دلم گرفته ! یه گرفتگی کهنه ! کهنه مثل لباسهای بید زده توی گنجه !

   + طوبی خانی - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦

گرگ

آب با فشار روی سرش  ریخت و از لابه لای موهای بلند سیاهش رد  شد ، روی تن سفید و پر گوشتش سر  خورد وپایین آمد . شیر آب را بست .   با کف دست باقی مانده آب روی صورتش را پاک کرد ، حوله را انداخت روی شانه اش و با گوشه اش آبی را که  از نوک موهایش می چکید خشک کرد . صدای تق و تقی از دیوار رد می شد. انگار روی لوله فلزی، چیزی بزنند . ایستاد و گوش داد و کمی بعد لباسش را پوشید و بیرون رفت .

حتما کسی بود ، بچه که بود، همیشه می شنید . با کچ ، که روی دیوارهای سر به فلک کشیده باغ ، خط می کشید ، یک خط طولانی و موجدار تا می رسید به در بزرگ آهنی ، همان جاها بود که می شنید ، نزدیکای تنها چاه سر پوشیده باغ .می ایستاد و گوش می کرد تا اینکه ، ضربه ای به پایش می خورد و بر می گشت و پدر بزرگ را می دید با آن شلوار نخی طوسی رنگ و پیرهن سفید و جلیقه قهوه ای که همیشه بوی توتون می داد . پدر بزرگ با عصای چوبی اش می زد به پایش و می گفت : آی دختر ، گفته بودم اینجا نیای ! ها  ، از ضربه دردش نمی گرفت ، محکم نبود . اما می ترسید و فرار می کرد .

پنجره را باز کرد .دستهایش را گذاشت روی لبه پنجره و  تا کمر خم شد ، نفس عمیقی کشید . خنکای باد لای موهای خیسش رفت و سردش شد . کف کوچه  هنوز خیس بود ، از یک کوچه آنطرفتر انگار روی همه چیز محو کن کشیده بودند و درختان پارک جنگلی مثل اشباح خاکستری رنگی به نظر می آمدند که بی هیچ حرکتی کنار هم ایستاده بودند . پسرکی پیچید داخل کوچه ، سوار بر دوچرخه .  بارانی بنفش تن کرده بود و کلاهش را کشیده بود روی سرش . کمی سرش را بلند کرد و نگاهش کرد . صورتش کامل پیدا نبود ، انگار لبخند می زد ، دور که می شد ، صدای زنگ دوچرخه اش آمد . هر چه می رفت کمرنگ تر می شد تا ناپدید شد اما صدا تا انتهای کوچه کشیده شد آنقدر تا که در مه کوچه گم شد .

چهار زانو روی تخت نشست ، دست برد زیر تخت ، جعبه سنجاق قفلی هایش را بیرون کشید . اتاق بوی نا گرفته بود . دیوار زیر پنجره از بس که بخار گرفته بود تبله کرده بود . لحاف ساتن بنفش روی تخت  . تقریبا همه جایش را سنجاق زده بود . تا 582 را شمارش کرده بود و باقی از دستش در رفته بود . قفل، سنجاق را باز کرد و فرو کردش در پارچه . اولی ، دومی همینطور ... تا صدا ها پیداشان شد . همانطور که سنجاق می زد ،خیره شد به دیوار . تیزی سنجاق فرو رفت در نرمی سر انگشتش، سریع  انگشت را کرد توی دهانش ، خون زیادی می آمد  . مزه اش مثل آهن زنگ زده بود ، وقتی توی گلویش ، ها ،  می کرد حسش کرد .

صدایش را کمی بلند کرد و گفت : تو هم صدا رو می شنوی نادر ، انگاری بنایی دارند !

رفت پای دیوار ، گوشش را چسباند به دیوار ،  ضربه هایی بود قطع قطع . چیز دیگری هم بود مثل ناله ،شاید .

چشمهایش را بست . دست کشید آرام روی دیوار ، پوسته های ریز ور آمده زیر دستش خرد و کنده می شدند و می ریختند .

 - انگار یه چیزی رو می کنند می شنوی ؟

رفت پای میز و کشوی آخرش را کشید بیرون و گذاشت روی تخت . نشست به نگاه کردن همه چیز که آن تو بود . جعبه ورق ها ، سنجاق سرهای سیاهش ، انگشتر عقیق پدر بزرگ که کاملا نقره اش سیاه شده بود ، سنگ های کوچکی که از کنار رودخانه جمعشان کرده بود و آن عکس ، خواست نگاهش نکند اما نشد . چشمهای سیاهش ، پوزه چین خورده و دندانهایی که انگار همیشه بوی آهن زنگ زده می داد . داشت کشو را می گذاشت سر جایش .

گفت: راستش چیزها اونجور که فکر می کردی نیست ، هیچ وقت هم نبوده ! دیگه نمی تونم نگهش دارم  ، همیشه این کار رو کردم ، دیگه نمی تونم .

انگشتر پدر بزرگ را توی انگشتش کرد . گشاد بود . دور انگششتش چرخاند . پدر بزرگ را می دید ، روی قالیچه توی بالکن همکف، به پشتی تکیه داده و قلیان می کشد  . خاله پوران پارچ زعفران را خالی می کرد توی دیگ مسی و مادر هم، هی هم می زد تا ته نگیرد و زیر لب چیزی می خواند . خودش هم می رفت روی لبه دیوار کوتاه حیاط ، رو به رودخانه می نشست و به قله بلند و برف گرفته پشت آن دو تاه کوه سبز شده ، خیره می شد . جوری نگاه می کرد انگار کسی آنجا منتظرش است . آنقدر می نشست و زل می زد تا آخر صدای مادر را در می آورد که می گفت :آخه اونجا چی می خوای بچه ، پاشو بیا اینجا این کاسه  رو برام نگه دار . 

انگشتر را گذاشت روی لبه میز . رفت سمت دیوار ، صداها نزدیکتر شده بودند .  انگشت اشاره اش را فشار داد روی دیوار نمناک ، گچ خیس کمی فرو رفت .گوش داد ، انگار صدای نفسهایی از آن پشت می آمد . ضربه ها بیشتر می شد . از دیوار فاصله گرفت . رگه های تر ک توی دیوار ظاهر می شدند و بعد ترکها به هم رسیدند و  ضربه آخری کار را تمام کرد . دیوار فرو ریخت و آجرهای خیس و شکسته و کچ های نم گرفته همه پخش زمین شدند . کمی عقب عقب رفت . دهانش باز مانده بود .در میان خرابه های دیوار دو چشم سیاه وحشی  زل زده بودند به او ، برق عجیبی تویشان بود . همان جا بی حرکت ایستاده بود در حفره دیوار ، فقط سینه اش با نفسهای بلند، بالا و پایین می رفت ، نفسهایی که داغ بود انگار . نفسهایی که بوی آنها زنگ زده می داد .

  رنگ از صورتش رفته بود . قدمی جلوتر رفت . دستش را بی اختیار دراز کرد  . چشمان وحشی اما حرکتی نکرد . شبیه عکسش بود ، با آن موهای سیاه و خاکستریش ، همانطور ایستاده بود و نگاهش می کرد ، بعد به سرعت  برگشت و پشت کرد به او . می خواست برود .او هم دوید به دنبالش خم شد و وارد حفره دیوار شد . تصمیمش را گرفته بود . دلیلی برای ماندن نداشت .  هر چه بیشتر به دنبالش می رفت حفره کوتاهتر می شد ، دیگر روی زانوهایش راه می رفت درست مثل او چهار دست و پا و شاید همان اندازه  وحشی .     

   

 

 

 

   + طوبی خانی - ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱

 

وسوسه ،

حیات جاودانه پیچیده و 

مفهوم ،عمق اعجاز  ماست .

وقایع لایه لایه های حقیقت را می پوشانند.

تا هسته فاصله ای طولانی .

تا درک تا خلوص !

غوطه خوردن در لغزندگی شب

ابهام ، سکوت و

ذهن

این سرگیجه خام بشری !

چنگ می زند تا رسیدن ، تا درک و تا هسته .

   + طوبی خانی - ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥

خط سفید

جلوی آینه می نشیند ، صورتش را بر انداز می کند ، دست راستش را در موهای بلند سیاهش فرو می کند و انگشتانش میان تارهای صاف و نرمش می لغزند و به پایین می آیند . آرایشگر را از توی آینه می بیند ، برس و شانه به دست پشت او می ایستد و تر و فرز موهایش را مدل می دهد . کمی موهایش زیر دست او کشیده می شود و می گوید : آخ !  چهره آرایشگر را در آینه نگاه می کند و لبخند می زند ، پسر جوان هم به او لبخند می زند و می گوید : ببخشید .

 سالن شلوغ است . سشوارها با هم یا پس و پیش روشن و خاموش می شوند . ههمه و حرف زیاد است . آرایش موهایش تمام می شود . گوشی اش را از جلوی آینه بر می دارد و خودش را مشغول می کند . دختر جوانی کنارش می آید ، روی میز جلوی آینه خودش را بالا می کشد و می نشیند . به او می گوید که خیلی خسته است ، دیشب خوب نخوابیده و می ترسد برنامه را خراب کند یا مثل همیشه نباشد . با دست چپ به شانه او می زند و دلداریش می دهد .

آرایشگر بعدی ، زن میانسالی ست به هر دوشان لبخند می زند و می گوید : چطورید دخترا ؟  کارش را شروع می کند . لایه اول کرم پودر ، لایه دوم کمی پنکک و باقی کارها ، در شیوه ای یکسان برای هر بیست و پنج نفر.  صورت میکاپ شده اش را نگاه میکند ، صورتش را کمی به چپ و بعد کمی به راست می چرخاند ، دستی روی ابروها می کشد به سمت بالا .

همهمه و رفت و آمد بیشتر می شود  . دخترها تند و تند لباسهایشان را تحویل می گیرند برای دور اول نمایش . پیراهنش را دو دستی می گیرد ، پاها را از حلقه پیراهن داخل می کند و آن را روی بدنش بالا می کشد . دستانش را یک به یک داخل حلقه آستین می کند .کسی زیپ لباس را برایش بالا می کشد . لباس را در تنش صاف می کند . جلوی آینه می ایستد . قلبش تند تند می زند . کفش ورنی قرمز را به پا می کند . نوک تیز است با رویه ای کوتاه و بندی روی مچ پا ، که با قزنی وصل می شود . پاشنه هایش کمی پهن است برای حفظ تعادل . چند قدمی راه می رود ، پای چپ جلوی پای راست و بر عکس . این حرکت به باسنش چرخش زیبایی می دهد . همانطور که راه می رود  کمرش را کمی صاف تر می کند و سرش را بالا می گیرد .اجزای صورتش باید بی تفاوت و آرام باشند و چشمانش مغرور .نباید لبخند بزند . می ایستد . کف دستهایش عرق کرده اند . با دستمال خشکشان می کند و می رود در صف . منتظر می ماند . نوبتش می شود .

از راهروی کوچک رد می شود ، در مسیر تعین شده حرکت می کند.سالن پر از جمعیت است . قدم هایش را نرم و سریع بر می دارد و با ضرب آهنگ ، هماهنگ می شود . انگار می خواهد پرواز کند . دستهایش تاب می خوردند . سنگینی نگاه های خریدارانه را روی بدنش حس می کند . دامنش تکان میخورد . مخمل سرخ روی پاهایش می لغزد . پای باریک و سفیدش از میان چاک سمت چپ دامن که تا روی رانش بالا آمده است ، بیرون می افتد . هر بار که قدم بر می دارد ، پای چپ جلوی پای راست و بر عکس ، قلبش تندتر می زند . طره مو  روی صورتش بالا و پایین می رود . همه نگاه ها به اوست . تا انتهای مسیر می رود بعد چرخ می زند ، مسیر را بر می گردد به درب خروج نزدیک می شود ، از خودش راضی است . می پیچد در راهروی کوچک و نفسی عمیق  می کشد و بعد بیرون می دهد .

در آینه نگاه می کند ، موهای حالت دارش را با گیره بالای سر جمع می کند  . از جلوی آینه بلند می شود . به ساعت نگاه می کند . لباسش را می پوشد و از اتاق خارج می شود .  میرود آشپزخانه و زیر زود پز را خاموش می کند . از آشپزخانه بیرون می آید . بند کیفش را که از دسته صندلی آویزان است ، می گیرد . کیف را می کشد و روی شانه اش می اندازد . می رود جلوی در . چادر سیاهش را سرش می کشد و لبه چادر را می گیرد . خم می شود . کفش به پا می کند . صاف می شود و با دو دستش چادر را دور خودش می پیچد . دستگیره را می چرخاند و بیرون می رود .  

   + طوبی خانی - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳

آنتونی گروملی

Shia Upload Shia Upload

 با دیدن آثار مجسمه آنتونی گروملی حس شگفت انگیزی پیدا می کنم و عمیقا خودم را با فضای کارهایش نزدیک می بینم با این که این هنرمن متولد 1950 است و از من بزرگتر اما حس می کنم  چقدر روحش به من نزدیک است ! همه چیزهایی که دوست دارم و داشتم بگویم او گفته و می گوید !  یعنی امکان دارد روح دو نفر از نسل ها و فرهنگ های مختلف  تا این اندازه به هم نزدیک باشند!!!!!!!!!

 

Shia Upload

   + طوبی خانی - ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱