داستان کوتاه ( پشت درختان به )

آب با فشار روی سرش ریخت و از لابه لای موهای بلند سیاهش رد شد ، روی تن سفید ش سر خورد وپایین آمد . شیر آب را بست . با کف دست باقی مانده آب روی صورتش را پاک کرد ، حوله را انداخت روی شانه اش و با گوشه اش آبی را که از نوک موهایش می چکید خشک کرد . صدای تق و تقی از دیوار رد می شد. طوری بود ، انگار که روی چیزی شبیه لوله فلزی می کوبند . ایستاد و گوش داد . مثل همیشه بود . حتما کسی بود . بچه که بود ، همیشه می شنید . با کچ ، که روی دیوارهای سر به فلک کشیده باغ ، خط می کشید ، یک خط طولانی و موجدار تا می رسید به در آهنی بزرگ ، همان جاها بود که می شنید . می ایستاد و گوش می کرد تا اینکه ، ضربه ای به پایش می خورد و بر می گشت و پدر بزرگ را می دید با آن شلوار نخی طوسی رنگ و پیرهن سفید و جلیقه قهوه ای که همیشه بوی توتون مانده می داد . پدر بزرگ با عصای چوبی می زد به پایش و می گفت : آی دختر ، گفته بودم اینجا نیای ! ها ، از ضربه دردش نمی گرفت ، محکم نبود . اما می ترسید و فرار می کرد . پنجره را باز کرد .دستهایش را گذاشت روی لبه پنجره و تا کمر خم شد ، نفس عمیقی کشید . خنکای باد لای موهای خیسش پیچید و سردش شد . آسفالت نمناک بود ، از یک کوچه آنطرفتر همه چیز بی رنگ بود . درختان پارک جنگلی مثل اشباح خاکستری بی هیچ حرکتی کنار هم ایستاده بودند . پسرکی سوار بر دوچرخه داخل کوچه پیچید . بارانی بنفشی تن کرده بود و کلاهش را کشیده بود روی سرش . سرش را بالا آورد و نگاهش کرد . صورتش کامل پیدا نبود ، انگار لبخند می زد ، دور که می شد ، فقط صدای زنگ دوچرخه اش می آمد . هر چه می رفت کمرنگ و کمرنگ تر می شد تا ناپدید شد اما صدا تا انتهای کوچه کشیده شد آنقدر تا که در مه کوچه گم شد . لبخند محو پسرک مثل همان صدا ها گنگ بود . چهار زانو روی تخت نشست ، دست برد زیر تخت ، جعبه سنجاق قفلی هایش را بیرون کشید .اتاق بوی نا می داد . دیوار زیر پنجره تبله کرده بود . تقریبا همه جای لحاف روی تخت را سنجاق زده بود . تا 358 را شمرده و باقی از دستش در رفته بود . قفل سنجاق را باز کرد و فرو کردش در پارچه . اولی ، دومی و همینطور ... تا صدا ها پیدایشان شد . همانطور که سنجاق می زد ،خیره شد به دیوار . تیزی سنجاق فرو رفت در نرمی سر انگشتش، سریع انگشت را توی دهانش کرد، خون زیادی می آمد . مزه اش مثل آهن زنگ زده بود ، وقتی توی گلویش ، ها ، می کرد ، حسش کرد . صدایش را کمی بلند کرد و گفت : تو هم صدا رو می شنوی نادر ، انگاری بنایی دارن ! رفت پای دیوار ، گوشش را چسباند به دیوار ، ضربه هایی بود قطع قطع . چیز دیگری هم بود مثل ناله شاید . چشمهایش را بست . دست کشید آرام روی دیوار ، پوسته های ریز ور آمده زیر دستش خرد و کنده می شدند و می ریختند . - انگار یه چیزیو می کنن ! می شنوی ؟ رفت پای میز و کشوی آخری را کشید بیرون و گذاشت روی تخت . نشست به نگاه کردن همه چیز که آن تو بود . جعبه ورق ها ، سنجاق سرهای سیاهش ، انگشتر عقیق پدر بزرگ که کاملا نقره اش سیاه شده بود ، سنگ های کوچکی که از کنار رودخانه جمعشان کرده بود . انگشتر را برداشت . داشت کشو را می گذاشت سر جایش . گفت: راستش چیزها اونجور که فکر می کردی نیست ، هیچ وقت هم نبوده ! دیگه نمی تونم نگمش ، همیشه این کار رو کردم ، دیگه نمی تونم . وقتی فکرشو می کنم نمی دونم چطو این همه سال تو خودم نگهش داشتم ! اونوقتا که بهت می گفتم ، فکرمی کردی زده به سرم ! نه ! نگو ربطی به مشاور و از این چیزا داره که خودتم می دونی نداره! همه چی از اول همین طور بوده فقط صداشو در نمی آوردم ! انگشتر پدر بزرگ را توی دستش کرد . گشاد بود. دور انگششتش چرخاند . پدر بزرگ را می دید ، روی قالیچه توی بالکن همکف، به پشتی تکیه داده و قلیان می کشید . عمه پوری پارچ زعفران را خالی می کرد توی دیگ مسی و مادر هم، هی هم می زد تا ته نگیرد و زیر لب چیزی می خواند . خودش هم می رفت روی لبه دیوار کوتاه حیاط ، رو به رودخانه می نشست و به قله بلند و برف گرفته پشت آن دو تاه کوه سبز شده ، خیره می شد . طوری نگاه می کرد انگار کسی آنجا منتظرش است . آنقدر می نشست و زل می زد تا آخر صدای مادر را در می آورد که می گفت : آخه اونجا چی می خوای بچه ، پاشو بیا اینجا این کاسه رو برام نگه دار . انگشتر را گذاشت روی لبه میز . رفت سمت دیوار ، صداها نزدیکتر شده بودند . انگشت اشاره اش را فشار داد روی دیوار نمناک ، گچ خیس کمی فرو رفت .گوش داد ، انگار صدای نفسهایی از آن پشت می آمد . نفسهایی شبیه نفس های خودش . نفس های کنار دیوار ، نفس هایی که گرم بود و بریده بریده . زل که می زد توی آن چشم های درشت سیاه با آن مژه های بلند به نظرش می رسید مثل چشم های گاو است اما خنده اش نمی گرفت ، برایش عجیب بود که گاوها هم چه نگاه خیره زیبایی دارند ! صدا ها که باز شروع می شد دیگر گیج بودند اما باید می دویدند ، می رفتند جایی پشت درخت ها ، پشت درختان " به " که نمی شد رفت ، هنوز فصل شان نرسیده بود ، پس می رفتند آنطرف باغ پشت حصار نارنج ، لا به لای شاخ و برگ ها می ایستادند . گاهی هم باید باز می رفتند و می رفتند . تا کسی آنها را نبیند . ضربه ها بیشتر شد . از دیوار فاصله گرفت . رگه های نازک ترک رفته رفته روی دیوار ظاهر می شدند. روی تخت نشست زانوهایش را بغل کرد . نگاهش به دیوار بود . شکاف ها به هم می رسیدند .تا در آخر کج های نم گرفته و آجرهای شکسته و خیس ریختند روی زمین . چشم هایش را بست، پلک های ورم کرده اش را روی هم فشرد . هنوز پشت درختان ، میان برگ های خیس از باران و لای عطر نارنج ها بود . گرمای نفس ها را دوست داشت . می خواست همان جا بماند . همان جا میان بخارات گلها و دم زمین و غبار کمرنگ شیری رنگ . چشم باز کرد پشت دیوار هیچ کس نبود . هیچ چیز نبود . شاید باید تاریک باشد یا باز آجرها چیده شده باشند تا بالا یا که .... نمی دانست . هر چه بود هنوز بود و صدا هنوز بود .

بهار خانی 1392

/ 2 نظر / 33 بازدید
ego

<3

مهمون

سلام...عالیه...همیشه میام وبتون. اگه خواستین منو لینک کنید بگید لینکتون کنم فلن